حکومت اقلیم کردستان اخیرا اعلام کرده که 2 میلیون دلار بودجه برای کمک به کردهای پناهنده غرب کردستان و سوریه اختصاص داده است. اما پناهندگان گفتند که در شرایطی سخت و دشوار بسر میبرند. جوانانی که در کمپهای آوارگان در جنوب کردستان بسر میبرند, در مصاحبه با خبرگزاری فرات تمامی مصیبتهای خود را بازگو کردند.
برگهای سری که ادعا میشود مرتبط به کنسولگری ترکیه در هولیر است, روز گذشته توسط خبرگزاری فرات منتشر شد. در این برگه سری, سیاستهای دولت ترکیه در ضدیت با سوریه و توطئههایی که طرحریزی کردهاند, با جزئیات شرح داده شده است. مرکز این توطئهگریها و کنسپتها هم شهر هولیر میباشد. آنچه آماج حملاتشان است, غرب کردستان و سوریه است. این برگه هنوز هم بصورت رسمی صحت و سقم آن تأیید نگردیده است و مقامات ترکیه و اقلیم کردستان توضیحی برای آن نداشتهاند.
اما مصیبتهایی که بر سر جوانان کرد غرب کردستان در کمپهای آوارگان در اقلیم کردستان, میآید صحت این برگه را اثبات مینماید. در برگه آمده: برای اینکه جوانان کرد در غرب کردستان آواره شوند و از آنها «ارتشی برای کردها» تشکیل دهند, تبلیغات زیادی صورت میگیرد. اظهارات جوانی به نام «ا. م» درستی این ادعا را اثبات میکند.
میخواهند جوانان آواره جنوب کردستان شوند
یکی از جوانان کرد به نام «ا.م» اهل غرب کردستان , سرگذشت آوارگی خود را بازگفت. وی گفت:«وقتی به جنوب آمدیم, چهار نفر ما را از شهر دیرک به جنوب آوردند. آنها مسلح بودند. چندین ساعت با پای پیاده راه رفتیم. شب بود که به روستایی رسیدیم. در ساعت 18:00 راه افتادیم و در ساعت 6 صبح روز بعد به مرز رسیدیم. چندین ساعت پیادهروی کرده بودیم. برای اینکه ما پینبریم کجا هستیم, آن افراد ما را در مرز اقلیم کردستان رها کرده و بازگشتند. گفتند «بروید روستا, کدخدا شما را میرساند». شب را در خانه کدخدا سپری کردیم. سپس صبح که شد, ما را به مرکز امنیتی بردند و اسامی را را نوشته و از ما بازپرسی کردند.
کسانی که ما را از دیرک به مرز آوردهبودند, هرکدام 35 الی 40 هزار پول سوریه از ما گرفتند. گفتند« به جنوب کردستان بروید, آنجا بسیار باصفا است و پول زیاد است. آنجا زندگی کنید, لازم نیست چیزی با خود ببرید, همهچیز آنجا پیدا میشود».
آموزش نظامی
در برگه سری وزارت امور خارجه ترکیه از تشکیل دادن «یک ارتش برای کردها» بحث شده است. سخنان «ا.م» این امر را تأیید میکند:«بعد از اینکه ما را به یک کمپ آوارگان بردند, گفتند «شماها آموزش نظامی خواهید دید و مدت آن 45 روز است». پیشمرگهها همه چیز را از ما گرفتند. شناسنامه, تلفن و پول. بعد از این همه مصیبتهایی که بسرمان آمد, ما دیگر نمیتوانستیم به سوریه بازگردیم. زیرا همهچیزمان را از ما گرفته بودند. در کمپ ما حتی یک عدد پتو هم وجود نداشت. من خودم روی کفشهای در کفشکن میخوابیدم.»
برنامههای کمپ
قبلا گفته بودند:«شماها باید آموزش نظامی ببینید, زیرا شماها باید غرب کردستان را آزاد کنید». ما از دومیس خارج شدیم. به ما گفتند:«باید آموزش نظامی ببینید, به شماها یاد میدهیم که چگونه از اسلحه استفاده کنید». ما را آموزش دادند و میگفتند:«بعد از آموزش نظامی به شرکتهای اینجا میروید و کار میکنید, آنها به شماها کارت شناسایی خواهند داد. سپس اجازه دارید آزادانه همه جا بگردید». بعد از سه ماه گفتیم:«تلفنهایمان را به ما بازگردانید, اقلا به مادر خود تلفن کنیم». گفتند:«مادر و خانه خود را از یاد ببرید». چهار ماه آنجا ماندیم. رفتاری که با ما داشتند, حتی با حیوان هم نداشتهاند. جایمان خیلی سرد بود. لباس برای پوشیدن نداشتیم.»
«ا. م» در ادامه گفت:«300 نفر از جوانان گفتند ما به غرب کردستان بازمیگردیم. ما هم جزو آنها بودیم. ما دست به عصیان زدیم. ما را در یک جا جمعکردند و گفتند«اینجا جای آدمهای باشرافت و ناموسپرست است. کسی که از اینجا فرار کند, بیشرف و بیناموس است. او خائن است. » میان ما تفرقه ایجاد میکردند, تااینکه غروب گفتیم«ما بازنمیگردیم». آنها قول دادند که ما را بعد از 6 ماه دیگر آزاد کنند. ما تصمیم گرفتیم که در آموزش شرکت نکنیم و غذایشان را نخوریم, تااینکه آزادمان کنند. همه گفتههایشان دروغ بود. بعد از اینکه این خواسته خود را برزبان راندیم, پیشمرگهها آمدند و ما را مورد ضربو شتم قراردادند. حتی چوبدستیشان را برسرمان میشکستند. روی سرمان بصورت هوایی شلیک کردند و مارا بردند و موهای سرمان را با شماره سفر زدند.
«شماها دزد هستید»
«ا.م» ضمن اشاره به حقارتهایی که در کمپ به آنها میشد, گفت:«آمدند و به ما گفتند: مگر ما میگذاریم شماها به شهر هولیر و دهوک بروید و دزدی بکنید. میخواهید آنجاها را بگند بکشید؟ برخی از پیشمرگهها هم میگفتند: شماها از گرسنگی به اینجا آمدهاید, شماها از شرافت و ناموس خود دست برداشتهاید و به اینجا آمده اید. مگر شماها هم انسان هستنید. بعد از اینکه این حرفها را به ما زدند, یک فرد 58 ساله که جزو ما بود, به پیشنهاد او ما متحد شدیم و خواستیم در را بشکنیم و فرار کنیم. اما آنها مسلح بودند. گفتند:«هرکه بخواهد یک قدم بردارد گلولهبارانش میکنیم». بگذار بروند عرب مادرشان را...!».
400 نفر فرار کردند
یکی از جوانان, عصبانی شد, جلو رفت و گفت «من را بکشید, بکشید.» او را گرفتند و زندانی کردند. همچنین قریب 200 الی 400 نفر هم فرارکردند و آنهایی را که دستگیر میشدند را مجازات میکردند. در زندان هم آنها را شکنجه میکردند. زندان بسیار کوچک بود.
کدام کوه؟
به ما گفتند:«هنوز دوره آموزشیتان تمام نشده. به مدت هفت روز به کوهستان خواهید رفت؟ » اما ما نمیدانستیم چه کوهستانی و کدام کوه؟ خیلی میترسیدیم. با خود میگفتیم «ما را به جنگ با پ.ک.ک میبرند». گفتیم:«ما نمیخواهیم با برادران و هموطنان خود بجنگیم». خیلی از این مسئله میترسیدیم و هرجورشد فرار کردیم. گفتند: فقط هفت روز به کوهستان بروید. بعد از اینکه دوره آموزشی تمام شد بروید. ما هم فرار کردیم. اما آنهایی را که به کوهستان بردند, خبری از سرنوشتشان نداریم. آنچه ما از نقشههایشان پیبردیم این است:«یا ما کرد نیستیم , یا شماها. لذا چنان رفتارهایی با ما داشتند. هزاران نفر برای این سرزمین جان باختند, اما آنها با ما چنین رفتار میکردند».
از سربازی در ارتش سوریه فرار کرد
این تنها سرگذشت یکی از آن جوانان بود. جوانی دیگر به نام «ک.م» از ارتش سوریه فرار کرده. «ک.م» در مورد فرار خود گفت:«من در ارتش سوریه مشغول خدمت سربازی بودم. در شهر حمص بودم. مرگ را با چشم خود دیدم. کودکان, زنان و جوانان قتلعام میشدند. دیگر تحمل ماندن در آنجا را نداشتم. بعد از اینکه به مرخصی رفتم دیگر به سربازی بازنگشتم. پدرم گفت:«به جنوب کردستان برو. آنها برادر ما هستند. آنجا هم وطن ماست. جای امنی برای کردها است. » سپس فردی را که راه را میشناخت, یافتم. در راه به ما گفتند:«لازم نیست چیزی با خود بیاورید. همه چیز در جنوب کردستان هست. مخارج شماها را میپردازند. خانه, پول و مایحتاجتان را به شماها میپردازند. هرجا که دلتان بخواهد, میتوانید بروید و کار بکنید».
یک صحرای برهوت را از جوانان مملو کرده بودند
در راه ما از یک رودخانه عبور کردیم. چندین ساعت پیادهروی کردیم. ساعت 04:00 به کمپ رسیدیم. اما آنجا هیچ امکاناتی نداشت. نه غذا بود و نه جای خواب. یک صحرای برهوت بود که از جوانان مملو ساخته بودند. چهارسوی آن توسط پیشمرگه محاصره شده بود. آنچه گفتند با آنچه با چشم خود دیدم, بسیار فرق داشت. ما در آن کمپ حتی کردبودن خود را هم فراموش کردیم. در اسارت آنها احساس نمیکردیم که کرد هستیم.
به ما گفتند که آموزش نظامی خواهید دید و برای آزاد کردن قامشلو خواهید جنگید. از هر شهر و منطقهای صدها جوان آورده بودند. به ما آموزش نظامی دادند. گفتند:«بعد از 45 روز آموزش نظامی , برای شماها کار پیدا کرده و آزادتان میکنیم. سه ماه در آن کمپ بسر بردیم. متوجه نبودیم که چرا به ما آموزش نظامی میدهند.
هر صبح بیدار میشدیم, آموزش نظامی میدیدیم. اما رفتاری که با ما داشتند کمتر از رفتار رچیم بعث سوریه نبود. وقتی که رژیم بعث در حق ما ظلم میکرد, میگفتیم «دشمن ما است». اما خیلی سخت است که برادر تو, آنکه میگوید کرد است, به تو ظلم کند. مدام به ما فوش میدادند. خیلیها را به کوهستان فرستادند, اما ما نمیدانستیم برای چه؟! آنقدر از کوهستان برای جوانان تعریف کردند,که همه را فریب می دادند. از خانه و پول و ماشین دم میزدند. میگفتند:«هر آنکه فرار کند, خائن و بیشرف است.». بارها میگفتند:«هرکه بخواهد فرار کند, او را به رژیم سوریه تسلیم میکنیم. ما هم میترسیدیم. زیرا ما از ترس سربازی در ارتش سوریه فرار کرده بودیم, اگر تسلیممان میکردند, اعدام میشدیم. بارها ما را تهدید و شکنجه می کردند. به ما فوش میدادند, موهای سرمان را میزدند, اما خیلیها فرار کردند و پیشمرگهها گلولهبارانشان میکردند».